شعر از عبدالحسین غلامی فرد
من که درمیکده هاشب همه شب می مانم
رنگ می برده به رخسارو به تب می مانم
درسرم شورشراب است وموافق اوضاء
همره بربط ونی ونغمه به لب می مانم
معتکف کنج خرابات وبدین وضع خوشم
نام و ننگم یکی وباده طلب می مانم
خبرم نیست که آن واعظ دلمرده چه گفت
دم زرندی زده هردم به طرب می مانم
در دیاری که شهنشاه ستم تاجوراست
از غافل از مردم رنجیده عجب می مانم
گر به اقیاد تعلق همگی پا بندم
از صف مردم آزاده عقب می مانم
حاصل طبع مرا گر گذر افتد شیراز
خجل از محضر استاد ادب می مانم



ایکه صاحب دلی وقامت رعنا داری
به تماشای تو محوم که تماشاداری
سرزلفین تو جوینده جنات گرفت
خوداز آن روضه رضوان چه تمناداری
جانفزا عطری ازآن جنبش لبهات دمید
بی گمان درنفست روح مسیحا داری
خدعه مدعیان درتو اثر بخش نبود
یاکه با بی خردان عزم مدارا داری
دیدگان چون قدح لعل به خونابه کشم
چه توقع زمی ناب مصفا داری
هربت ارسهمی ازآن خیل تنعم دارد
تو همان گنج پراکنده به یکجا داری
جام عشرت به کف وچنگ نگیرم به بغل
مگر اسباب طرب راتو مهیا سازی
آنچه گفتم همه نقشیست به دیوار خیال
زان جمالی که دریغش همه از ماداری



شبی ازشدت مستی ره بیراه پیمودم
شدم در مسجدو آنجا کنار منبرآسودم
پرید ازمنبرش واعظ چوقرقی برسرتیهو
چه صعب ولعن وبد گویی که ازنفرت نفرمودم
یکی زد برسرم گیوه دگر یک ناسزا گویان
درید از زور سر پنجه زنخدان قی اندودم
ندا دادم که من مستم شمایان دایم الخمرید
شما سکران جام کبر و من از باده می بودم
چو دارد منبر و منبر چنان مستان درنده
لباس عافیت باشد قبای دردی آلودم
اگر یک جام می بدی تصلای دلم گاهی
در آن دیر خراباتی سحرگه توبه بنمودم
مرا آن پیر دردی کش به صد عزت نگه دارد
به جمع آن ریا کاران به جز ذلت چه شد سودم
زآب و خاک میخانه به دلها کعبه میسازم
به قصد و وجه پروازی تن و جان را نفر سودم



نگارا زود اتا موعود پیری زمان ضعف ودرد گوشه گیری
چو کهر اوه خرامان مختصی نیش کمین گاهن گلولوی بی صفیری
منظور از اوه همان آهو
مختصی یعنی مدام
بی صفیری یعنی بی صدا
+ نوشته شده توسط عباس غلامیفرد در چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
18:35 |